تبليغاتX
عشق دلدار

عشق دلدار

دارم از شادی می گم، واسه دلهای شما, وقتی حتی یه ذره شادی تو قلبم ندارم

 دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد

دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه 

دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه

دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه.

زندگي مثل يه جاده است ، من و تو مسافراشيم ، قدر لحظه ها رو بدونيم ، ممکنه فردا نباشيم

اينگونه باش:شاد اما دلسوز...ساده اما زيبا...مصمم اما بي خيال...متواضع اما سربلند...مهر بان اما جدي...سبز اما بي ريا...عاشق اما عاقل.

دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج.

ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم.

به همه لبخند بزن اما با يک نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به يک نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت هميشه براي يه نفر باشد.

                                                        

دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تکه ابرهاي سفيدي که در اوج آسمان آبي در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو ميخواهم !

دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي کني!

دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها!

دوستت دارم همچو امواج دريا که آرام به کنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند!

دوستت دارم همچو غنچه اي که آرام آرام باز مي شود و گل مي شود!

دوستت دارم همچو اواخر زمستان که شکوفه هاي بهاري باز مي شوند!

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل کوه که آرام جاري مي شود

بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود که از دل کوه سرازير مي شود!

دوستت دارم همچو مهتابي که شب هاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي مي کند!

دوستت دارم همچو باران! باراني که تن تشنه دنيا را جان مي دهد و مي شويد!

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري

        دوستت دارم نه برای خودم برای قلبم

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:26 توسط مسعود رضایی |


eshgh

روز اول سايه بودي ته کوچه پشت شمشاد
پشت خواب سبز لادن يه جايي بين دو ميلاد
روز دوم نامه بودي نامه اي از جنس پولک
عطر سرخ لاله بودي سيب نازَک سيب قندک
چه روزهايي خالي از بغض حسادت
چه هوايي پُر اکسيژن عادت
چه شبهايي همه دلتنگ سپيده
چه صدايي پر نتهاي کشيده
روز سوم روز بازي گل يا پوچ سنگ شيشه
خنده تو ترد تازه ترس من ترس هميشه
روز چهارم خط خطي شد دفتر مشق سپيده
دستهاي جوهريمون هم تو نگو به گل رسيده
روز پنجم روزبوسه فصل تا ستاره رفتن
با نگاهي مات خوش بو جاي پاهات شمردن
ششمين روز من وتو روز خلق اين ترانه
انفجار رود و جنگل انفجاري عاشقانه

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:27 توسط مسعود رضایی |


 

 

باران عشق

وقتي شب پر از صداي گريه وهراس مرگه
باد پاييزي تو فکر چيدن يدونه برگه
وقتي تو چله سرما تک درختي تک و تنهاست
به کدوم اميد واهي بگه خورشيد پشت ابراست؟
وقتي عاشقي سيا مست؛ با دو تا چشماي گريون
کنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون
فقط اونه که مي دونه شب سياه و راه درازه
اوني که دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه
من همون يه دونه برگم که رسيده وقت مرگم
کي ميدونه شايدم تو بگيري دستاي سردم
شايدم درخت پيرم؛ که تو چنگ باد اسيرم
کاشکي تو باشي بهارم ببينم که جون ميگيرم
ببينم عاشقي شادم که به کام دل رسيده
با دو تا چشماي نازت به خود خدا رسيده
من ميخوام که سبز باشم تا دوباره پا بگيرم
سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگيرم
اگه تو باشي کنارم ديگه غصه اي ندارم
شعرامو واست ميخونم سر رو شونه هات ميزارم
من ميدونم با تو بودن واسه من فقط يه روياست
ولي روياي قشنگت واسه من تموم دنياست
تو همون عزيز نازم تو همه راز و نيازم
پا گذاشتي توي قلبم خونتو اينجا ميسازم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:17 توسط مسعود رضایی |


تو آنجا... من اينجا اسير و پايبند ..
تو آنجا من اينجا ..دو مجنون و گرفتار
دو در ظاهر سلامت ولي در سينه بيمار
تو آنجا مرا مي جويي..ولي غير از هوا نيست ، بجاي پيكر من در بر تو
به نرمي ميگشايي دفتر شعرم ... كه پيچد عطر من در بستر تو
صداي پاي من مي آيد از دور ...كه پر ميگشايم از هر جا بسويت
تو ميبني نگاه خسته ام را كه ميلغزد برويت،
ولي ايدوست افسوس خيالست
من آنجا در كنار تو محال است
من اينجا در دل جمع ولي محزون وتنها
ازاين عالم تورا ميخواهم وبس
تورا ديوانه عشق
تورا بيگانه عشق
تورا بيگانه از هر آشنايي
تورا مست از همه ديوانگيها
تورا اي هستي من
تورا اي شور وحال مستي من
تورا اي خوانده درس مهرباني
تورا اي زندگاني
منم بيگانه از هر آشنايي
گريزانم گريزانم
مرا ديوانه ميخواهند و رسوا
مرا غمگين و سرگردان وتنها
كه تنها همچنان شمعي بسوزم
و بزم عيش ومستي بر فروزم
تو را ميخواهم و بس
تورا ميخواهم و خنديدنت را زشوق ديدنم لرزيدنت را
دو چشمان تورا مي خواهم و بس پر آتش از حسادت بدنبال نگاهم كه بر چيست وبركيست
وچون خندد به چشمت ديدگانم ، نگه دزديدنت را
ولي افسوس اي دوست......
تو آنجا ، من اينجا،
من اينجا در دل جمع در اميدي محالم
تمام انچه ميخواهم محالست خيالست
...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:16 توسط مسعود رضایی |


فقط دل شكسته مي داند دل شكستگي يعني چه؟
فقط "رفته" مي داند دل كندن يعني چه؟
بايد عاشق شده باشي كه بتوني گوشه اي از عشق رو
ترسيم كني.
و تو
.......
هر كه هستي !
بسيار عزيزي
چون يقين دارم روزي
عاشق بوده اي كه اينگونه عميق مرا مسحور مي كني.
و اين براي احترام و تواضع در برابر تو كافي است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:48 توسط مسعود رضایی |


ز تجربه هاي تلخ آموختم که هيچ شاخه اي از هيچ ساقه اي جدا نيست و هيچ ساقه اي از هيچ برگي راضي نيست...برگ از درخت دلخوره پاييز بهانه اي بيش نيست...پرنده هميشه بر درخت ثابت نيست...اما تو بي حاصل به خاک ايمان آوردي؟...ميشه مثل يه قطره اشک منو از چشمهات بندازي...ولي من نمي تونم جلوي اشکم رو که از رفتن تو سرازير شده بگيرم...ببين ..من يه دل دارم که کارش منت کشيدنه....تو مقصر نيستي خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:39 توسط مسعود رضایی |


به لبت ، به گيسوانت ، به کمان ابروانت ، به فسون ديدگانت ، به طراوت نوايت ، به صلابت صدايت ، به نواي تار و چنگت ، به جمال آب و رنگت ، به ترانه ي قشنگت :
که تو را ز جان پرستم !
به قطار کاروان ها ، به امير ساربان ها ، به عروس آسمان ها ، به سکوت نيستان ها ، به نشاط باغبان ها ، به صفاي گلستان ها :
که تو را ز جان پرستم !
به خداي کس نديده ، به قشنگي دو ديده ، به غمي کز تو رسيده ، به شب و نور و سپيده ، به دل ز غم رميده :
که تو را ز جان پرستم !
به کمال روح انسان ، به حيات جسم و حيوان ، به سجود اهل کيهان ، به صداي رعد و طوفان ، به وفاي عهد و پيمان :
که تو را ز جان پرستم !
به خداي جسم و جان ها ، به شکوه آسمان ها ، و به نام کهکشان ها ، به ستارگان روشن ، به گل و نسيم و گلشن ، به نگاه پر غرورت ، به قدوم با شکوهت ، به کبودي افق ها ، و به سرخي شفق ها :
که تو را ز جان پرستم !
به سپيدي سپيده ، به گل و گياه و صحرا ، به سکوت بحر احمر ، به غريو شهر مستي ، به بهار فصل هستي ، به لبان سرخ معشوق ، به خروش موج دريا ، به شکوه کوه الوند ، به چمن به دشت و جنگل :
که تو را ز جان پرستم !
به تمام عشق و هستي ، به تمام آرزوها ، به تمام خاک دنيا ، به خدا : اگر بخندم ، به خدا : اگر بنالم ، تويي آخرين اميدم ، تويي آخرين بهارم ، که تويي بهار عمرم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:14 توسط مسعود رضایی |




عشق يعنی ...


عشق يعنی يك نگاه و صد كـلام


پر كشيدن سوی شب با يك سلام


عشق يعنی قلب پـاك و بی‌قرار

 
اشك شوق و خنده‌ی بی‌اختيار

 
عشق يعنی هـر نفس زيبـا شدن

 
در ره دل، مست و بی‌پروا شدن

 
عشق يعنی پاك‌بازی‌های ناب


حسرت ديدار معشوقه به خواب

 
عشق يعنی ضرب يك قلب و دو تن

 
با شهامت دل به درياهـا زدن


عشق يعنی مستی از فرط نگاه

 
هـم‌نشينی با دل غمگين مـاه

 
عشق يعنی خلوت خـاموش شب

 
با هزاران حـرف نـاگفته به لب


عشق يعنی در رفاقت گم شدن

 
قصه‌ي تلخِ لـب مـردم شدن

 
عشق يعنی هر تـرانه دلـنواز

 
دست سوی تـربت دلبر دراز

 
عشق يعنی پاكــی و دلـدادگی

 
از خـدايی پر زدن تا بندگـی


عشق يعنی يك سفـر بی انتهــا

 
از حصـار ظاهـر دنيا، رهـا

 
عشق يعنی بستن دلـبر، به جـان

 
ديدن رنگ چشش در آسمـان


عشق يعنی من هم از من كم شدن


در پی دل، راهـی عالـم شدن

 
عشق يعنی از رهـايی تا بـه دار

 
گم شدن در چهره‌ی معصوم يار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:2 توسط مسعود رضایی |


 

ببخش منو اگر تو غزل هام اشتباه شده ، قبول کن از کسی که

 

 برای تو دلتنگ شده.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:51 توسط مسعود رضایی |


گفتي : آسمان به وسعت عشق من و تو نيست

 

 

گفتي : كهكشان در برابر عشق من ستاره است

 

 

گفتم : بگذار ستاره ات برايم لالايي بخواند گفتي : نمي خواهم پلك هايت

 

 

 بسته شود ، دلم براي نگاهت تنگ ميشود

 

 

گفتم : بگذار چشمهاي تو را نقاشي كنم

 

 

گفتي : شبنم حسادت آتش به وجودم ميزند

 

 

گفتم : پس بگذار براي عهدت از آسمان ستاره بچينم

 

 

گفتي : شايد بخواهم براي ستاره شدن به آسمان سفر كنم

 

 

 

گلدان دلم لرزيد و گفتم : من از سفر مي هراسم

 

 

تو گفتي : كوله بارم پر از ياد توست فقط برايم دعا كن

 

 

((((( و من هنوز نا باورانه به رفتن تو مي انديشم)))))

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:49 توسط مسعود رضایی |


کور باشم من اگر اشک بر چشم تو ببینم روزی ، لال باشم من اگر سخنی گویم و آزرده شوی یا نباشم هرگز گر ز رفتار گناه آلودم ، خسته و غمزده و افسرده شوی کاش میدانستی همهء زندگیم بسته به توست همهء امروزم همهء فردایم تو همه سرخوشی هر روزم آنچنان با تودرآمیخته ام که صدای نفس پاک تو را با همه فاصله ها در دل همهمهء مبهم شهر میتوانم فهمید آنچنان با تو درآمیخته ام که به تاریکی ها سایه ات را در شب می شناسم ای دوست بیشتر با من باش با تو بودن خوب است با تو بودن یعنی روزها طعم عسل

 

گر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
 
 
عشق با روح شقايق زيباست ، عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با
 
نبض دقايق زيباست ، عشق با زهر حقايق زيباست ، عشق با
 
 درحسرت ديدار تو بودن زيباست
 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:46 توسط مسعود رضایی |


برای دیدن بقیه عکس ها ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:22 توسط مسعود رضایی |


برای دیدن متن کامل روی ادامی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:4 توسط مسعود رضایی |


تا حالا شده عاشق بشی ولی دلت نخواد بدونی...

تا حالا شده  تمام شب گریه كنی بدونه اینكه بدونی چرا ...

دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمیرسی...

تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره بعد اروم تو دلت بگی:

                                   دوست دارم

اما نخوای بدونه...

تا حالا شده؟...

من شدم امیدوارم تو نشی...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:46 توسط مسعود رضایی |


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:27 توسط مسعود رضایی |